عضویت ورود
کافه سپید به شما کمک میکند با دوستان زندگی خود همیشه در ارتباط باشید.
از
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم


چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم


از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان


هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم

ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم


کنون کز خاک فکم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم


که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم


به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسان

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی


شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی


کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان


به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی


که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی


نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

به شب های سکوت کاروان تیره بختیها

سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی


که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
کد امنیتی
بارگزاری دوباره تصویر
کد امنیتی را وارد کنید

شبکه اجتماعی كافه سپيد

جامعه مجازی كافه سپيد

چتروم كافه سپيد

كافه سپيد

دوستيابی
همسريابی